|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط مهتاب
حافظ به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را و در ادامه شعرای دیگر در پاسخ حافظ... صائب تبریزی به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟ و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را......؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط مهتاب |
در انديشه اي سبز پرنده خيالم به آغوش گرم چناري خزيد چنار پيري ميان باغچه كه گويي خسته از جوشش سبز حيات بود از نگاه چنار پير خاطره اي صاعقه زد بر مخيل من خاطره اي به نرمش يك نسيم وزيد تا به دنياي كودكي من با پيراهني سرخ گيسي بافته همچو آهويي رميده مست از بازي و خنده از ميان ايوان خانه صدايي برآمد "مهتابم مراقب" يك صدا به جوشش چشمه به گرمي غلغل سماور خانه به لطافت غزلي حافظانه يا به گرمي سخني شاعرانه من با نشئه اي كودكانه چون بادبادكي رهيده پرواز كردم تا كنار رودخانه سرمست بودم از دويدنهاي شادمانه در آخر آن رويا بچه خرگوشي بيش نبودم آرميده در آغوش آرامي همچو سايه تا حلقه دست برآوردم بر گردن چنار پيرم آويزم چشم گشودم و بازگشتم به دنياي كنون دنيايي عاري از جست و خيز و جنون من اينجا ايستاده بودم چنار پير هنوز آنجا بود افسوس كه از صداي گرم چنار من جز خاطره اي نمانده بود پدربزرگ سالها پيش درآغوش خاك آرميده بود. + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط مهتاب |
چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود اگر به عشق تو دیوانگی گناه من است زمن رمیدن و بیگانگی گناه تو بود دلم به مهر تو یک دم غم زمانه نداشت که این پرنده خوش نغمه در پناه تو بود عنایتی که همیشه دلم را خوش میداشت اگر نهان نکنی لطف گاه گاه تو بود بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع که اولین غم من اخرین نگاه تو بود مهدی سهیلی + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مهتاب |
شب تا سحر بيدار بودم محو تماشاي مهتاب بودم شايد در سحر آن ساغر ميناب مستي نگاه تو را جويا بودم مطرب شب در نگاه خواب آلود چه غمازيها كه نكرد اما ديده همه مست ياد تو دل سراسيمه نام تو ميكرد آخر كي شراب شب با تو همپا بود؟ نزد نگاه تو مهتاب , نقطه اي بر دنيا بود همه شب نگاهم به آسمان دوخته بود دل كوكب از حسرت تو سوخته بود چو سپيده بردميد خط افق خونين شد خواب بر ديده ام چون زورقي بر گل شد روياي شيرين نگاهت مرا چو تيغ بر سر فرهاد شد همه شب در پي نگاه تو ديده دربدر شد غافلا نگاه تو رويا بود افسوس به غفلت شب نيز سحر شد! + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط مهتاب |
۱
حیف از تو ای مهتاب شهریور ، که ناچار باید بر این ویرانه محزون بتابی وز هر کجا گیری سراغ زندگی را افسوس ، ای مهتاب شهریور، نیابی یک شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش "بر جای رطل و جام می " سجاده ی زرق "گوران نهادستند پی " در مهد شیران " بر جای چنگ و نای و نی " هو یا اباالفضل با ناله ی جانسوز مسکینان ، فقیران بدبختها ، بیچاره ها ، بی خانمانها 2 لبخند محزون "زنی" ده ساله بود این کز گوشه ی چادر سیاه دیدم ای ماه آری "زنی ده ساله " بشنو تا بگویم این قصه کوتاه ست و درد آلود و جانکاه وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی شش ساله بود این زن که با مادرش آمد از یک ده گیلان به سودای زیارت آن مادراک ناگاه مرد و دخترک ماند و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت نفرین بر این بیداد ، ای مهتاب ، نفرین بینی گدایی ، هر بگامی ، رقت انگیز یاد هر بدستی ، عاجزی از عمر بیزار یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی هر یک به روی بارهای شهر سربار چون لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله 3 اینجا چرا می تابی ؟ ای مهتاب ، برگرد این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند در دام یک زنجیر زرین ، دیدنی نیست می خندی اما گریه دارد حال این شهر ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند با بانگ محزون و کهنسال نقاره دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه از ابروی خورشید ، تا چشم ستاره وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم از زندگی اینجا فروغی نیست ، الک در خشم آن زنجیریان خرد و خسته خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته واندر سرود بامدادیشان فشرده ست زینجا سرود زندگی بیرون تراود همراه گردد با بسی نجوای لبها با لرزش دلهای ناراضی همآهنگ آهسته لغزد بر سکوت نیمشبها وین است تنها پرتو امید فردا 4 ای پرتو محبوس ! تاریکی غلیظ است مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه من تشنه ی صبحم که دنیایی شود غروق در روشنیهای زلال مشربش ، آه زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد + نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 توسط مهتاب |
در حالیکه مسافران بر صندلیهای خود نشسته بودند قطار شروع به حرکت کرد . به محض شروع حرکت قطار , پسر ۲۵ ساله ای که کنار پنجره نشسته بود , پر از شور و هیجان شد دستش را از پنجره بیرون برد و فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنند". مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار آنها زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای آنها را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مثل بچه های ۵ ساله رفتار میکرد در تعجب بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه , ابرها و حیوانات هم با قطار حرکت می کنند." زوج جوان با دلسوزی نگاهی به پسر کردند . باران شروع به باریدن کرد و چند قطره روی صورت پسر نشست و او با لذت آن را لمس کرد چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد آب روی من چکید!" زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و رو به مرد مسن گفتند: "چرا شما برای مداوای پسرتان او را نزد پزشک نمی برید؟" مرد مسن گفت:" ما همین حالا از بیمارستان برمی گردیم امروز پسر من برای اولین بار است که در طول زندگیش می تواند ببیند." !
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 توسط مهتاب |
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 توسط مهتاب
از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه میدهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت ؟ جز سردی و ملال چه میبخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاییز ای سرود خیال انگیز پاییز ای ترانه محنت بار پاییز ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار فروغ فرخزاد + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط مهتاب
آه , آه اي فصل دلگير عاشق فصل تنهايي قايق در آغوش سرد ساحل, من تو را همراه پرواز چكاوكها كوچ دلگير پرستوها در نفسي به ژرفاي سرخ غربت , به درون ميكشم. به داس روياها خوشه خوشه عشق را از مزرعه سرخ شفق درو ميكنم . و بوسه بر دستهاي باغبان حادثه مي نهم وقتي از باغ ابرها سبد سبد اشك مي چيند . در نغمه محزون فاخته گم ميشوم وقتي بر فراز متروك آشيانه ها مي گريد . من تو را در ساغر بلورين فصلها جرعه جرعه سر ميكشم همراه با طعم گس خرمالوها , نارنجها . من تو را مثل ملودي آرام يك غم زمزمه ميكنم همراه با سوز سرد بادها , وقتي پنجه در گيسوان سيمين خيابانها ي خلوت داري . و همراه تو گرما را حس ميكنم وقتي بوي كاج سوخته اجاق پير جنگل , فضا را مست ميكند . من با تو و همراه تو روزها را به پايان ميبرم . به سوي آن روزن سپيدرنگ گود كه در حسرت رنگهاي تو آه سردش هوارا منجمد ميكند. + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط مهتاب |
از نزدیکی خانه بازرگـانی ردمیشد. درباز بود و خانه مجلل،باغ و نوکران بازرگان را دیدو به حال او غبطه خوردو با خودگفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه وجلال شد.تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است، تا اینکه یک روز حاکم شهراز آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مردباخودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم،آن وقت ازهمه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.باخود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است! پ.ن.اینکه چرا کامنت بعضی پستهامو میبندم سوالیه که خیلی از دوستان خوبم میکنن گاهی که هرروز مطلب جدید میذارم کامنت اخرین پستمو میبندم تا دوستان خوبم فرصت خوندن تمام مطلب رو داشته باشن. شما میتونید از کامنت مطلب قبلم استفاده کنید نظر همه برام محترمه ممنون از شما. + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 توسط مهتاب
در آن لحظه تلخ بي پايان شوره زار نگاهم در دور دست بينهايت با دشت گلگون چشم تو ديداري عاشقانه داشت رعد نفسهاي آتشين تو برق نگاه آخرين تو ابرهاي سياه غم را درآسمان دلم درهم كوفت اما آسمان نگاهم تشنه تر از آن بود كه ببارد. + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 توسط مهتاب |
آلفرد نوبل مخترع سوئدی الاصل جزو معدود انسانهایی ست که شانس داشت تا قبل از مرگش آگهی تسلیت مرگ خودش را در روزنامه بخواند. شانسی که باعث تغییر بزرگی در او شد.! وقتی برادرش "لودویگ" در گذشت همه روزنامه ها به گمان اینکه او در گذشته در صفحه اول خود چنین نوشتند: آلفرد نوبل دلال مرگ و مخترع مرگ آورترین سلاح بشری در گذشت.! آلفرد با دیدن این مطلب درهم شکست و عمیقا به فکر فرو رفت. سریعا وصیتنامه خود را تغییر داد و وصیت کرد: پس از مرگش تمام ثروتش را صرف جایزه ای برای صلح وپیشرفتهای صلح آمیز کنند. اینگونه میشود که امروز نوبل بیش از اینکه برای اختراعش شناخته شود همگان او را بانی جایزه صلح و دوستی میشناسند. یک تصمیم برای تغییر سرنوشت و آنچه از ما میماند کافیست. کاش همه ما شانس این تغییر را به خود بدهیم. + نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط مهتاب
گفتي :چون به راه عشق قدم گذاريم من و تو ما ميشويم چون دو نيم يك تصوير كنار هم قاب ميشويم. چون نقاش عشق من و تو را بر بوم خود تصوير كرد تو خدا شدي من بنده! تو سراپا معبود من پاي تا سر به خاكت افتاده! به زندان اين قاب تو بند عشق شدي و من در بند اين عشق. چه خوب دانست اين صورتگر ساحر شب اگر هست هست مهتاب اما بي شب عشق تو هرگز هرگز... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط مهتاب |
وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند. کسی که تورا دوست دارد , تو دوستش نمیداری ,اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را , به رسم و آیین هرگز بهم نمیرسندو این رنج است زندگی یعنی این. نطفه می بست و بی رنگی کیمیاترین چیزها بود. هیچگاه عزم صعود نمیکردی , آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی. و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمیدید , تا دیگری از سر جوانمردی , بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند. تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. دکتر علی شریعتی + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط مهتاب |
از زبان یک پرستار:
سالها پيش دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟! پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط مهتاب
چه كسي گفته هميشه ميتوان سبز بود ميتوان رست ميتوان چو دانه اي به اميد جوانه بود چه كسي گفته براي تازگي دل زمان سير نيست ماهي را هر وقت بگيري دير نيست چه كسي گفته آنجا كه دامن مهر گسترده ميتوان گلهاي عشق را بوئيد؟؟ براي سبز بودن براي جوانه زدن براي تازگي و زنده بودن براي دوست داشتن و عاشق بودن تنها يك لحظه يك لحظه فرصت باقيست لحظه اي بنام بهار زندگي بهار را نگه داريد من هنوز سبز نشده ام هنوز ميخواهم زندگي كنم هنوز جوانه هايم اسير خاك است اسير اندوه اسير تاريكي اسير زمان بهار را نگه داريد پاييز پشت پرچين ايستاده و منتظر كوچ بهار است. + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مهتاب |
در زیر باران ابریشمین نگاهت بار دگر ای گل سایه رست چمنزار تنهایی من چون جلگه ای سبز و شاداب گشتم درتیرگی های بیگانه با روشنایی همراز مهتاب گشتم امشب به شکرانه بارش پر نثار نگاهت ای ابر بارانی مهربانی من با شب و جوی و ساحل غزل می سرایم زین خشک سالان و بی برگی دیرگاهان تا جوشش و رویش لحظه های ازل می گرایم در پرده عصمت باغ های خیالم چون نور و چون عطر جاری ست شعر زلال نگاهت دوشیزه تر از حقیقت آه ای نسیم سخن های تو نبض هر لحظه ی زندگانی در نور گلهای مهتاب گون اقاقی در سکوت این خیابان با من دمی گفت وگو کن از پاکی چشمه های بلورین کهسار وز شوق پوینده ی آوان بیابان از دولت بخت شیرین دراین شب شاد قدسی پیمان خورشید چشم تو جاوید بادا
شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط مهتاب
میخواهم كه چون خورشيد تيغ داغ آفتاب بدست گيرم و جاده فاصله را گردن زنم چون باد از دالان تنگ اين فاصله عبور كنم يا كه چون اشك مهتاب فاصله ماه و بركه را سركشم تا برسم به سينه پهن آسمان ميان ساقه هاي بلورين ستارگان در نفس نازك رنگين كمان يا كه در نجواي عاشقانه باران در گوش صبور شيشه سرد اتاقم تو را جويم مي خواهم در دامن اين دشت مست از عطر شقايق در پريشاني گيسوان اقاقي در رقص باد عاشق در رنگهاي بي بديل بال پروانه يا كه در نورسوي رنگين يك شب پره در آواز گرم چلچله تو را ببويم ميخواهم بر دامن مهر خدا پناه برم در آغوش جاويد او در دستهاي بزرگش كه به وسعت جهان گسترده تو را بيابم من تو را در ايثار اشكبار يك شمع در همآغوشي سبز پيچك و ديوار ميان آوار قلبهاي تشنه ديدار ميجويم من تو را در نيلگون آواز درياها در سپيدي آغوش مرجانها در نقره گون لبخند صدفها در تپش قلب موجها فرياد ميزنم من براي يافتن تو پنجه در سينه مهتاب ميكشم و از ميان اينهمه من تو را مي يابم مي بويم من با تو نفس ميكشم ميميرم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط مهتاب |
گفت ديگه هرگز بر نميگردم...
راه خودش رو گرفت و رفت... تا ميتونست دور شد... غافل از اينکه کره زمين گرد بود... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط مهتاب
|